تبليغاتX
گناهم را نمی دانم تقاصم را سبکتر کن

گناهم را نمی دانم تقاصم را سبکتر کن

مرا این گونه آزردن خدا ا خوش نمی آید

تولدممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 17:30  توسط فریبا  | 

همیشه فکر میکردم عشق فقط تو قصه هاست..

منو چه به عاشقی....اما نمیدونستم یک روز اون قصه ها سراغ من هم میاد و روزگار بس ناخوش رو باید تجربه کنم.عشق به خودی خود زیبا و درد آوره.

زیباییش لحظه بودنش و نبودنش لحظه دردآورش.

و من سالهاست در لحظات دردآور این عشق لعنتی غرق شدم و مثل مرداب منو هی به سمت خودش میکشه

شاید سالها گذشته باشه ولی همچنان این عشق لعنتی جوون مونده و هر روز تازه تر میشه.و من یک عمر موندم منتظر...منتظر لحظاتی زیبا مثل گذشته...آیا آن روزها تمام شده هستند یا دوباره متولد خواهند شد؟

همیشه چشم به در بودم ولی این در لعنتی هیچوقت بازنشد و صدای قدمهاشو هیچوقت نشنیدم.خیلی زود گذشت...هی

کسی نیست جوابی برای من پیدا کنه؟کسی میدونه کی میاد؟

بابا من هنوز نشستم منتظر...نه انگار بازهم کسی صدای مارو نمیشنوه...

بیخیال/زیاد حالم خوب نیست/یه مشت چرت و پرت نوشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 14:12  توسط فریبا  | 

در این روزها کسی برای دوست داشتن تره هم خورد نمیکند.کسی برای احساسات پاک اشرف مخلوقات ارزشی را قائل نمی شود.

چه بر سر ما آمده است؟با خودمان چه داریم میکنیم؟آیا در زمین بمب نفرت و کینه و طمع منفجر شده است؟

چشمها را بسته ایم و جز خودمان به کسی نگاه نمیکنیم...فروتنی را به خاک سپرده ایم.عشق ورزیدن را زنده به گور کرده ایم.

دیگر نقطه ای از بهار در زمین دیده نمیشود همه جا زمستانی سرد و درد آور شده است.دیگر پرندگان آواز زیبای بهاری را نمیخوانند.

دیگر کسی درباره عسق داستانی نمی نویسد.یعنی دیگر لیلی و مجنونی وجود ندارد یا اینکه کسی دیگر اینگونه داستانها را نمیخواند؟

نمی دانم چه شده است فقط این را میدانم زمین دیگر زیبا نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 14:12  توسط فریبا  | 

باید زندگی کنم
با اینکه لبهای تو
حکایتی بود که دهان به دهان چرخید
تا به من رسید
تمام وجودم دوستت داشت
... ... جز دلم که وصله ناجوری بود
همه چیز عوض شده
حتی آن کودکی که قول داده بود
هرگز بزرگ نشود
حالا قدم به پشیمانی رسیده است
گاهی باید دوست داشت
گاهی زنده بودن بهترین راه مردن است
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 14:11  توسط فریبا  | 

با کلی دلتنگی تو خیابون... داشتم رو اسفالت راه میرفتم ،به ترتیب....با قدم های سنگین...سرم پایین و موهام پریشون....

کلی به خودم قول داده بودم که گریه نکنم....

یهو یکی نگام کرد و گفت چرا انقد دل شکسته ای؟

بغضم شکست....!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 19:2  توسط فریبا  | 

نفـس مـی کشــمــ نبـــودنتـــ را

نیستــی


هـــــوس بـــویــ تنتــــ را کــــرده امــ

 

مـــی دانـــــی

پیـــــــراهــن جـــدایـی اتـــ بــدجــور بـــه قـــامتــمـ گشــاد استــــ
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 18:55  توسط فریبا  | 

خدا جون کمکم کن.

 تورو به خدایی خودت قسم میدم!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 12:6  توسط فریبا  | 

 

آقا... یه روز شیطون گفت دیگه نمیخوام به کارم ادامه بدم ...بعد وسایل کارشو به حراج گذاشت

که شامل:خودپرستی , نفرت , ترس , خشم , حرص , قدرت طلبی و .... می شد.

اما یکی از همین وسایلاش رو حاظر نبود ارزان بفروشه...

حالا اون چی بود ؟؟؟

نا امیدی و افسردگی بود ...به شیطون گفتن : که چرا اینقدر گرون میفروشی ؟؟؟

گفت:چون این وسیله بیش تر از همه وسایل ها مؤثر بوده است و هر وقت که بقیه ابزارم بی اثر

میشدند فقط با این وسیله میتوانستم قلب انسان هاروبه دست بیارم و کارمو انجام بدم .

اگر بتونم کسی رو وادارم که احساس نا امیدی , یاس , دلسردی و تنهایی کند میتوانم هرچه که

میخواهم با او بکنم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 22:45  توسط فریبا  | 

چقدر خوبه

آدم یکی 
رو دوست داشته باشه

نه به خاطر اینکه نیازش رو برطرف کنه

نه به خاطر اینکه کس دیگری رو نداره 

نه به خاطر اینکه 
تنهاست 

و نه از روی اجبار بلکه

به خاطر اینکه اون شخص

ارزش دوست داشتن رو داره...
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 22:44  توسط فریبا  | 

 قلب دختر از عشق بود ، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا
اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود
پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید . ریسمان نا امیدی را دور زندگی
دختر پیچید، دور قلب و استواری و دعاهایش نا امیدی پیله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی
خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف نا امیدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.
دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود
شیطان می خندید ودور کلاف نا امیدی می چرخید. شیطان بود که می گفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود
خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند
پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای.
اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ، پس انسان نیز می تواند
خدا گفت : نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را
دختر نخستین گره را باز کرد .......
و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ای و نه کلافی
هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد ، شیطان مدت ها بود که گریخته بود..

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 22:39  توسط فریبا  | 

 

موضوع انشا:میخواهید چه کاره بشوید؟  

معلم.....و اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر انشائ یک دختر 10 ساله بود که نوشته بود :

" می خواهم فـا.حـشــه بشوم " . شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده است... از متن انشاء:  

..... خوب نمی دانم که فـا.حـشــه ها چه کار می کنند ولی به نظرم شغل خوبی است. خانم همسایه ما فـا.حـشــه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است. مامان خانم همسایه را دوست ندارد. بابا هم پیش مامان می گوید خانم

خوبی نیست. ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد. گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من

ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فـا.حـشــه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه

هنوز دم در بود. فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست.  

... من برای این دوست دارم فـا.حـشــه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند. مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد. بعضی هایشان چند بار می آیند. بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می دانم . آن روز من تصمیم گرفتم فـا.حـشــه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند. تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند. فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند ... من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم. امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند" .....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 23:57  توسط فریبا  | 

مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمدو گفت: من تورا نجات می دهم برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داده ای فکرکن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟

 او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی را دید امابرای آنکه او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد

 فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت: تارعنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی.

 مرد تار عنکبوت را گرفت درهمین هنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تامبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد. 

 ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتی گفت: تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی .

 

دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 12:49  توسط فریبا  | 

می خوام براتون قصه بگم.قصه عشق یک فرشته.فرشته ما میون آدم ها بود ولی آدم ها نمی تونستند ببیننش مگر اینکه خودش بخواد.فرشته قصه ما مشغول زندگی روزمره و کارهایی بود که از طرف خدا براش در نظر گرفته شده بود. ولی روزی عاشق نگاهی شد. عاشق اشک و گریه کردنی شد.ولی عاشق نگاه یه آدم.کم کم خودشو به عشقش نشون داد.ولی عشقش نمی دونست که اون یه فرشته است.چون ظاهرش
مثل آدم ها بود و همیشه یه نوع لباس می پوشید. کم کم عشقش هم به اون علاقه مند شدولی این واسه فرشته قصه ما اصلا خوب نبود.چون عشق نزدیکی میاره و فرشته ما نمی تونست به عشقش نزدیک بشه یا حتی اونو لمس کنه. بالاخره فرشته قصه ما با کسی آشنا شد که قبلا فرشته بوده ولی الان تبدیل به آدم شده.حالا فرشته قصه ما می تونه تبدیل به آدم بشه ولی باید با جاودانگی خداحافظی کنه.حالا فرشته ما بین دو راهی عشق و جاودانگی قرار گرفته و باید یک راه را انتخاب کنه.بالاخره تصمیمشو می گیره و عشق را انتخاب می کنه و با جاودانگی تا ابد خداحافظی می کنه.حالا اون تبدیل به آدم شده.حالا به آرزوش رسیده.حالا می تونه عشقش رو در آغوش بگیره.اونو ببوسه و شب رو با اون صبح کنه....امروز صبح اولین شبی است که اون با عشقش سحر کرده.ولی امروز بدترین روز برای اون هستش چون عشقش در اثر یک تصادف میمیره.حالا فرشته سابق قصه ما نه عشقشو داره نه جاودانگی را.در دوران فرشتگی دوستی داشت که همیشه همراهش بود.بعد از مرگ عشقش دوستش ظاهر می شه و ازش می پرسه:ارزشش رو داشت؟

فرشته قصه ما می گه: <یک بار بوسیدن او به تمام عمرم می ارزد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 12:48  توسط فریبا  | 

خدا جون دیگه نمی  خوامشششششششششششش

کمکم مممممممممممممممممممممممممممممممممم

کننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 11:59  توسط فریبا  | 

حکایتی درباره توبه یک جوان را می‌خوانید که حجت الاسلام و المسلمین شیخ حسین انصاریان آن را در کتاب خود با نام"داستانهای عبرت‌آموز" اینگونه نقل کرده‌اند:

 

این بنده حقیر در ایام ولادت امام عصر ( عج ) براى تبلیغ به بندرعباس ، مركز استان هرمزگان رفته بودم ، شب جمعه آخر مجلس بناى قرائت دعاى كمیل بود .

من دعاى كمیل را از حفظ در تاریكى مطلق مى خوانم و از این نظر شركت كنندگان حالى خاص دارند .

لحظاتى قبل از شروع كمیل ، جوانى در حدود بیست ساله كه او را تا آن زمان ندیده بودم نامه اى به دستم داد .

پس از كمیل به خانه برگشتم ، آن نامه را خواندم، برایم بسیار شگفت آور بود، نوشته بود: اهل این گونه مجالس نبودم ، سال گذشته اوایل ظهر یكى از دوستانم به من تلفن زد كه ساعت چهار بعد از ظهر به دنبال تو مى آیم تا با هم به جایى برویم.

در ساعت مقرر آمد، داخل ماشین به او گفتم: قصد كجا دارى؟ گفت: پدر و مادرم به مسافرتى چند روزه رفته اند . خانه كاملا خالى است ، مى‌خواهم لحظاتى با هم باشیم. وقتى به خانه او رفتم به من گفت : دو زن جوان را دعوت كرده‌ام ، هر دو در خانه هستند و آماده براى اینكه خود را در اختیار ما بگذارند ، مرا به اطاقى فرستاد و خودش به اطاق دیگر رفت ، وقتى آماده برنامه شدم به ذهنم آمد كه در پرده هاى تبلیغى مربوط به شما نوشته « شب جمعه دعاى كمیل »، مى دانستم این دعا از امیرالمؤمنین (علیه السلام) است ولى مجالس قرائت دعاى كمیل را ندیده بودم، در آن حالت شدید شیطانى ، به شدت از امیرالمؤمنین شرمنده شدم ، حیا و ترس تمام وجودم را گرفت ، به شدت از خودم بدم آمد ، از جا برخاستم ، بدون اینكه با آن زن كم ترین تماسى داشته باشم از آن خانه فرار كردم.

حیران و سرگردان در خیابانهاى بندر پرسه مى زدم تا هنگام شب رسید ، به مسجد آمدم و در تاریكى جلسه پشت سر شما نشستم ، از ابتدا تا انتهاى دعاى كمیل با شرمندگى و سرافكندگى گریه كردم ، از خدا خواستم زمینه ازدواج مرا فراهم آورد ، علاوه از افتادن در لجن زار گناه حفظم نماید . دو سه ماهى گذشت به پیشنهاد پدر و مادرم كه به خواب نمى دیدم با دخترى از خانواده اى محترم ازدواج كردم ، دختر در سیرت و صورت كم نظیر است و من این نعمت را از بركت ترك گناه و شركت در دعاى كمیل امیرالمؤمنین (علیه السلام ( دارم ، امسال هم همه شبها در این مجلس شركت كردم و این نامه را رقم زدم تا بدانید این جلسات چه سود سرشارى براى مردم بخصوص جوانان دارد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 11:57  توسط فریبا  | 

چه خوب بود اگه ما آدما معنی آدمیتو میدونستیم.

چه خوب بود اگه حوصله ی همدیگه رو داشتیم.

چه خوب بود همیشه به هم احترام میذاشتیم.

چه خوب بود همیشه قیافه ی حق به جانب نمیگرفتیم.

چه خوب بود قدر همدیگه رو قبل از خاک کردن همدیگه میدونستیم.

چه خوب بود به پیرزن همسایه تو خریدش کمکش میکردیم.

چه خوب بود به پیرمرد سر کوچه تو عوض کردن چرخ پنچر ماشینش کمک میکردیم.

چه خوب بود با نگاه سرد از کنار گدای سر چهار راه نمیگذشتیم.

چه خوب بود در آمد بابامونو به رخ رفیقمون نمیکشیدیم چون شاید باباش اینقدر پول در نیاره.

چه خوب بود پولمونو صرف کار خیر میکردیم نه صرف عروسیهای مجلل و ماشینو غیره.

چه خوب بود وقتی مشهور میشدیم خودمون رو گم نمیکردیم.

چه خوب بود با هم روراست بودیم و به جای صداقت مقابل هم، غیبت پشت سر هم رو انتخاب نمیکردیم.

چه خوب بود به خاطر یه ذره پول بیشتر سر هم کلاه نمیگذاشتیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 13:58  توسط فریبا  | 

هنوز عاشقم با اينکه عشق برام يه کابوسه . . . هنوز عاشقم با وجود اينکه عشق برام يه شکنجه است . . . عاشق موندم چون با خودم قسم خورده ام که عاشق بمونم . . . با اينکه عشق يه بازيه من اين بازي رو دوست دارم . . . شايد هم بازيه من تا اخرش نموند ولي من تا آخرش هستم . . . با اينکه عشق زود گذره ولي من گذر اين لحظه ها رو دوست دارم چون مي دونم زندگي و عمر زود تر از عشق به پايان مي رسه. . . صادق باش اي عشق جاودان . . . لايق باش . . . لايق اين دل پر از درد من باش مي دونم که تو لايقي . . . مي دونم که صداقت دل تو اونقدر هست که دل پر از فروغ منو شرمنده پاکي کنه . . . بمون با من . . . بمون چون دوستت دارم بيشتر از اوني که فکر کني . . . يا تو قصه ها بخوني . . . بايد به حرف اونايي که مي گن عشق براشون بي معناست بي توجه بود . . . عشق تو اين دور و زمونه نيست ولي من بهش اعتقاد دارم بزار فکر کنن ديوونه ام...............

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 18:21  توسط فریبا  | 

خدایا...........

 

خدايا فقط تو را مي خواهم.....باور کرده ام که فقط تويي سنگ صبور حرف هايم
مي ترسم از اينکه بگم دوسش دارم...اون نمي دونه که با دل من چه کرده...نمي دونه که دلي رو اسير خودش کرده
هنوز در باورم نيست که دل به اون دادم و اون شده همه هستي ام
روز هاي اول آشنايي را بياد مياورم آمدنش زيبا بود ...آنقدر زيبا حرف مي زد که به راحتي دل به او باختم و او شد اولين عشقم در زندگي
بارالها گويي تو تمام زيبايي هاي عالم را در چهره و کلام او نهاده بودي
واين گونه مرا اسير او کردي و دل کندن از او شد برايم محال و داشتنش بزرگترين ارزويم در زندگي
حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهايم نگذارد....خدايا امشب به تو مي گويم چون تو تنها مونس تنهايي هايم هستي..
چگونه بگويم بدون او مي ميرم....او رفته و در باورم نيست نبودنش...
خود خوب مي دانم او مرا کودکي فرض کرد که نمي داند عشق چيست و براي عاشقي حرمتي قائل نمي باشد
مرا به بازي گرفت يا شايد....نمي دانم.....دگر هيچ نمي داني.. اعتراف مي کنم نفسم به بودن او وابسته است
بعد رفتن او دگر اين نفس را هم نمي خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟

 

باران ای خاطره انگیزترین خاطره ها بیا

...نه میل مسجد و میخانه دارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 18:20  توسط فریبا  | 

اَللّهُمَّ اَدْخِلْ عَلى اَهْلِ الْقُبُورِ السُّرُورَ
خدايا بفرست بر خفتگان در گور نشاط و سرور

اَللّهُمَّ اَغْنِ كُلَّ فَقيرٍ اَللّهُمَّ اَشْبِعْ كُلَّ جايِعٍ اَللّهُمَّ اكْسُ كُلَّ عُرْيانٍ
خدايا دارا كن هر ندارى را خدايا سير كن هر گرسنه اى را خدايا بپوشان هر برهنه را

اَللّهُمَّ اقْضِ دَيْنَ كُلِّ مَدينٍ اَللّهُمَّ فَرِّجْ عَنْ كُلِّ مَكْرُوبٍ اَللّهُمَّ رُدَّ
خدايا ادا كن قرض هر قرضدارى را خدايا بگشا اندوه هر غمزده را خدايا به وطن بازگردان هر

كُلَّ غَريبٍ اَللّهُمَّ فُكَّ كُلَّ اَسيرٍ اَللّهُمَّ اَصْلِحْ كُلَّ فاسِدٍ مِنْ اُمُورِ
دور از وطنى را خدايا آزاد كن هر اسيرى را خدايا اصلاح كن هر فسادى را از كار

الْمُسْلِمينَ اَللّهُمَّ اشْفِ كُلَّ مَريضٍ اَللّهُمَّ سُدَّ فَقْرَنا بِغِناكَ اَللّهُمَّ
مسلمين خدايا درمان كن هر بيمارى را خدايا ببند رخنه فقر ما را به وسيله دارائى خود خدايا

غَيِّرْ سُوءَ حالِنا بِحُسْنِ حالِكَ اَللّهُمَّ اقْضِ عَنَّا الدَّيْنَ وَاَغْنِنا مِنَ
بدى حال ما را بخوبى حال خودت مبدل كن خدايا ادا كن از ما قرض و بدهيمان را و بى نيازمان كن از

الْفَقْرِ اِنَّكَ عَلى كُلِّشَىءٍ قَديرٌ

 

طاعات قبول التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 13:57  توسط فریبا  | 

به کدامین گناه ناکرده.. تازیانه ام می زنی

به حقیقت که هویتت را

دیر زمان ایست که در زیر پای رهگذران

به عرضه نهاده ای

نقابت را بردار...

زیر پایم را زود خالی کردی

مجالی می خواستم اندک ... به اندازه یک نفس ..

این نگاهت چیست ؟

سلام پر مهرت را باور کنم... یا پاشیدن نمکت را؟

خنجر را دستت دادم و گفتم

پشت سر من حرکت کن و مواظبم باش

اندکی بعد خنجری از پشت در قلبم فرو رفت

پشت سرم را نگاه کردم .. کسی جز تو نبود

نمی دانستم تو هم تاب از پشت خنجر زدن را داری

تو گناهکار نیستی !

خنجر را خودم به دستت داده بودم

به یقین که از دیار عابر هرز نگاه آمده ای

شکنجه کن... که برای کشیدن درد مانده ام.. نه برای التیام

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 13:4  توسط فریبا  | 

اگر بغض خود را در لا به لاي نگاه معصومت پنهان ميكنم از غرورم

نيست اگر براي داشتن دستان تو گريه ام را ميدزدم از غرورم نيست

 اگر براي ادعاي جمله اي عاشق خجالت ميكشم از غرورم نيست

اگر غرورم را در پيشگاه حضورت تكه تكه، بر زمين مي سايم باز از

غرورم نيست اگر خنجر نگاهم را در غلاف چشمان آرامت به سجده

 ميبرم براي آن است تا بفهمی که چقدر دوستت دارم
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 14:50  توسط فریبا  | 

همیشه درعجب بودم
که چرا در جاده عشق
پا به پایم نمی آمدی
حتی وقتی آهسته و پیوسته می رفتم.
امروز فهمیدم...
ریگی که درکفشت بود تو را می آزرد!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 14:47  توسط فریبا  | 

من براي تو مينويسم

براي تويي كه تنهايي هايم پر از ياد توست

براي تويي كه قلبم منزلگه عشق توست

براي تويي كه احساسم از آن وجود نازنين توست

براي تويي كه تمام هستي ام در عشق تو غرق شد

براي تويي كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است

براي تويي كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردي

براي تويي كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردي

براي تويي كه يك لحظه دوري ات برايم مثل يك قرن است

براي تويي كه سكوتت سخت ترين شكنجه ی من است
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 14:47  توسط فریبا  | 

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود ...
گاهی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ می شود ...
گاهی دلم برای پاکیهای کودکانه ی قلبم میگیرد ...
گاهی دلم از آنهایی که در این مسیر بی انتها آمدند و رفتند خسته می شود ...
گاهی دلم از کسانی که ناغافل دلم را میشکنند میگیرد ...
......گاهی آرزو میکنم ای کاش ...
دلی نبود تا تنگ شود ...
تا خسته شود ...
تا بشکند
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 14:45  توسط فریبا  | 

 

معبد عشق   

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

چند صباحی بود که دل را معبد عشقت قرار داده بودم

در آن معبد به ستایش عشقت میپرداختم

                                        آه که عشقت چقدر پاک بود وقابل ستایش

آن عشق به من آموخت که هرگز به کسی نگویم"عشق سرد و بی رنگ است"

آن عشق به من آموخت که هرگز به کسی نگویم"عشق جدایی دارد

                     آه که نمیدانی مرا با وجود خود تسخیر کرده ای

آنگونه تسخیر کرده ای مرا که ستایش عشقت بر تمامی وجودم حاکم شده است

ای عشق

مرا با لهجه گل های نیلوفر صدا کن که همچنان برای تو نفس میکشم

ای عشق

مرا با صدای آشنایت صدا کن که همچنان عشقت را می ستایم

و ای عشق

مرا از خود مران ومگو دنیایت را با کس دیگری تقسیم کرده ای

که من رنجیده خاطر میشوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 16:39  توسط فریبا  | 

زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را خواستند!

 پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟

زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم

ماموران مدرک خواستند،

زن و مرد گفتند نداریم !

ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟!

زن و مرد گفتند برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم ... !

اول اینکه آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند،
ما دستهایمان از هم جداست!

دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند،
ما رویمان به طرف دیگریست!

سوم آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن،با هم با احساس حرف می زنند،
ما احساسی به هم نداریم!

چهارم آنکه آنها با هم بگو بخند می کنند،
می بینید که، ما غمگینیم!

پنجم، آنها چسبیده به هم راه می روند،
اما یکی ازما جلوترازدیگری می رود!

ششم آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند،
ما هیچ نمی خوریم!

هفتم، آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می پوشند،
ما لباسهای کهنه تنمان است.. !

هشتم، ...

ماموران گفتند
خیلی خوب،
بروید،
بروید،..
فقط بروید
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 14:30  توسط فریبا  | 

این داستان را بخوانید :

راه بهشت 
> مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي،
> صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده
> است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به
> شرايط جديد خودشان پي ببرند.
> پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت
> تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با
> سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود.
> رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ
> است؟»
> دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
> - «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»
> دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان
> مي‌خواهد بوشيد.»
> - اسب و سگم هم تشنه‌اند.
> نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
> مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از
> نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا
> رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به
> يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز
> كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
> مسافر گفت: روز به خير
> مرد با سرش جواب داد.
> - ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.
> مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد
> بنوشيد.
> مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
> مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
> مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
> - بهشت
> - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
> - آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
> مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند!
> اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!
> - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند
> بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...
>
حالا این داستان را بخوانید:

مردي مسن الاغي داشت كه مانند خودش سن زيادي داشت
ازراهي كه درنزديكي مزرعه خانه بود عبور ميكردكه
الاغ او ناكهان درجاهي افتاد
مردنالان دنبال راهي براي نجات الاغ بود
اما نتوانست كاري كند
الاغ درجاه عرعركنان درانتظاركمك صاحب خودبود
كه مردبه خود كفت
من كه مدتهاست كه قصددارم اين جاه رابا
خاك بر كنم واين الاغ هم كه مسن شده وديكركارزيادي تميتواندبكند
بس ميتوانم بايك تير دونشان بزنم
اوازهمسايه هاي خودكمك خواست تا جاه رابر كنند
همسايه ها نيزبه كمك مرد امدند وباهم مشغول بر كردن جاه شدند
دراين بين الاغ درانتهاي جاه عرعرهاي سوزناكي سرميداد 
ولي انان بي توجه به ناله هاي الاغ جاه رابرميكردند
تااينكه ديكرحيوان ناله نكرد
همه متعجب شدند وبه داخل جاه نكاه كردند وديدند كه
الاغ خاك ها راازخود مي تكاند و
دوباره روي ان مي ايستاد اين حركت تكرارشد تاحيوان ازجاه بيرون امد
فراركرد وخود رانجات داد
حال خودمي دانيدكه جطورازمشكلات بل بسازيد تا ازانها خارج شويد
 
حالا بگویید که از این داستانها چه نتیجه ای میگیرید
منتظر نظرات شما هستم
خداحافظ 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 14:25  توسط فریبا  | 

وای خدا جو ن باورم نمی شه

امروز تو وبلاگ یکی از دوستام رفتم تیتر اول وبش اینگونه بود:دوست عزیزمن  متاسفانه در تاریخ ۹/۲/۹۰ در ساعت ۸ صبح فوت کرده و مراسم او به پایان رسید.

از ظهر تاحالا دارم روانی می شم مگه می شه

کاش یک دروغ باشه کاش یه شوخی باشه کاش

یه امتحان باشه نمی دونم فقط حس می کنم قلبی تو سینه ام به شدت داره می تپه من در حقش خیلی بدی کردم اون واسه من یه مشاوره

بی نظیر  بود چقد کمکم می کرد یادمه یه شب تا صبح باهام حرف زد نه یه شب ...........

تا وقتی خورشید داشت طلوع می کرد گفت واسم قران بخون واسش قران خوندم

اون داشت گریه می کرد وای خدا باورم نمی شه

اشک امونم بریده ..............

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:25  توسط فریبا  | 

چرا ؟

به خودم می‌گم این بار که دیدمش ٬

 یه دل سیر نگاهش می‌کنم،

 آنقدر زل میزنم بهش که تمام خطوط چهره‌اش را حفظ شوم،

تمام زیر و بم صورتش، دستهایش، چشمهایش، تن‌اش،

 باز به خودم می‌گم این بار که دیدمش آنقدر می‌بوسمش که مزه‌ی بوسه‌اش تا سالهای سال همراهم باشد،

آنقدر می‌بویمش که تمام مشام پر شود از بوی او،

 به خودم می‌گم این بار که دیدمش آنقدر توی بغلم فشارش میدهم که یکی شود با من،

 آنقدر توی بغلش می‌مانم که همه‌ی وجودم رنگ و بوی او را بگیرید،

 و بیشتر از همه اینا هی به خودم می‌گم چرا نمی‌شود زیاد با او بود،

 چرا نمی‌شود او را داشت بی‌دغدغه... چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 16:16  توسط فریبا  |