چرا ؟

به خودم می‌گم این بار که دیدمش ٬

 یه دل سیر نگاهش می‌کنم،

 آنقدر زل میزنم بهش که تمام خطوط چهره‌اش را حفظ شوم،

تمام زیر و بم صورتش، دستهایش، چشمهایش، تن‌اش،

 باز به خودم می‌گم این بار که دیدمش آنقدر می‌بوسمش که مزه‌ی بوسه‌اش تا سالهای سال همراهم باشد،

آنقدر می‌بویمش که تمام مشام پر شود از بوی او،

 به خودم می‌گم این بار که دیدمش آنقدر توی بغلم فشارش میدهم که یکی شود با من،

 آنقدر توی بغلش می‌مانم که همه‌ی وجودم رنگ و بوی او را بگیرید،

 و بیشتر از همه اینا هی به خودم می‌گم چرا نمی‌شود زیاد با او بود،

 چرا نمی‌شود او را داشت بی‌دغدغه... چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟